زنده ماندن از مرگ

در اکتبر 2016، من (دوباره) به 386 پوند رسیدم. دهه‌ها سوءاستفاده‌ای که به خودم کرده بودم، همگی با این کشف به اوج خود رسید که در پایین‌ترین نقطه زندگی‌ام قرار دارم و باید تغییری ایجاد کنم یا همه چیز زشت می‌شود.

من تصمیم سختی گرفتم که با یک جراح مشهور جهان، مستقر در مکزیک، گاسترکتومی با آستین عمودی انجام دهم. به مدت دو هفته، درگیر یک رژیم غذایی مایعات شدم و بلافاصله 20 پوند وزن کم کردم. من به مکزیک پرواز کردم و عمل جراحی را انجام دادم که بدون مشکل انجام شد. به نظر می‌رسید که هیچ عارضه‌ای نداشتم و در مورد رویکردم نسبت به این فرآیند هوشمند بودم. من تمام خواسته های پزشکانم را انجام دادم و قوانین را به شدت رعایت کردم.

در مرحله قبل از جراحی، به من گفته شد که روی نوشیدن 100 گرم پروتئین در روز تمرکز کنم. این شامل کوبیدن عضله شیر مانند یک قهرمان بود. بدیهی است که برای گذراندن این 14 روز آب و آب میوه به همراه آب مرغ مصرف کردم.

پس از عمل جراحی من، پزشکان خوشحال شدند و به من گفتند که 2 هفته دیگر روی همان رژیم مایعات کار کنم و سپس می توانم به سمت “غذاهای نرم” بروم. دقیقاً همان کاری را که در 2 هفته قبل انجام داده بودم، انجام دادم، شیرهای عضلانی خود را مصرف کردم، بستنی های بدون قند مصرف کردم، از آبگوشت سوپ قطره تخم مرغ لذت بردم و تقریباً یک ماه این کار را انجام دادم.

در آخرین روز رژیم مایعاتم، غرغر کردم.

این را درست خواندید من برای بیش از 11 دقیقه مردم و اگر اولین پاسخ دهندگان و کارکنان خانم های Vitacare در تولسا، اوکلاهاما نبودند، زنده نمی ماندم. بدیهی است که بدن شما برای حفظ عملکرد به دو چیز نیاز مبرم دارد – پتاسیم و منیزیم.

من دقیقاً همان کاری را که قبل از عمل انجام داده بودم انجام دادم و مانند یک پسر خوب شیر عضلانی خود را مصرف کردم. در واقع، من نیاز داشتم که Powerade Zeros و Gatorades بیشتری بنوشم. وقتی بدن شما کمتر از 2.0 برای پتاسیم می‌رود، قلب شما از کار می‌افتد.

صبح که می رفتم، معده درد خفیفی داشتم که با هر چیزی که قبلا تجربه کرده بودم فرقی نداشت. من همیشه خسته هستم و آن روز خیلی حوصله راه رفتن نداشتم. دوستم برای تمیز کردن دستگاه C-PAP خود به داخل ویتاکر رفت و وقتی برگشت، من رفته بودم.

او با عصبانیت به داخل برگشت و با 911 تماس گرفت. خانم ها آموزش CPR داشتند، بنابراین آنها به بیرون دویدند و مرا از ماشین بیرون کشیدند. قلبم را ماساژ دادند تا امدادگران آمدند. هنگامی که آنها به آنجا رسیدند، لباس های من را تکه تکه کردند و آنها این چیزی به نام “The Plunger” را بیرون آوردند، که راه ساده تری برای انجام CPR بود.

یک فرد با جثه متوسط ​​معمولاً 4 ضربه پارو دریافت می کند. به دلیل سایز بزرگم به دلایلی 7 به من دادند. آنها گفتند که من از هر انفجار نشانه هایی از بهبود را نشان می دادم، اما هنوز احیا نشده بودم. هفتم آخرین تکانی بود که دریافت کردم و از شانس خوب من، قلبم آنقدر شروع به تپیدن کرد که مرا به بیمارستان رساند.

مرحله بعدی سفر من به بیمارستان سنت فرانسیس بود، جایی که آنها مرا در این “کت و شلوار یخی” قرار دادند و باعث کما شدند که 2 روز طول کشید. در طول این دوره 48 ساعته، پزشکان به هر کسی که به موارد زیر گوش می‌دهد، گفته‌اند:

الف) به احتمال زیاد میمیرم.

ب) اگر نمیرم تا آخر عمر سبزی خواهم بود.

ج) کمتر از 1% شانس زنده ماندن دارم.

د) احتمال سکته مغزی یا سایر عوارض زیاد است.

در حالی که همه چیز در جریان است، حساب فیس بوک من پر از افکار و دعاها بود، دوستان تا 6 ساعت رانندگی کردند، فقط برای اینکه در اتاق انتظار بنشینند و پاسخ دهند. آنها می دانستند که نمی توانند من را در آی سی یو ببینند، اما می خواستند برای ادای احترام با ماشین وارد شوند.

حتی امروز، من هنوز از عشقی که دریافت کردم، فروتن و مات و مبهوت هستم. ما تمایل داریم که در زندگی بگذریم، فقط همان چیزی که هستیم و گاهی اوقات از آنچه در پی خود می گذاریم غافل هستیم. این تجربه مرگ به من نشان داد که بی ارزش نیستم، تأثیر مثبتی روی مردم گذاشته‌ام و از من قدردانی می‌شود. من با این روایت نادرست درونی زندگی کرده ام که من بی اهمیت هستم.

به گفته امدادگران، من بیش از 11 دقیقه مرده بودم و به دلیل کمبود اکسیژن به مغزم دچار تشنج شدم. این منجر به برخی از مشکلات حافظه کوتاه مدت شده است که من اخیراً شروع به تجربه آنها کردم.

وقتی در دسامبر 2016 بیمارستان را ترک کردم، حتی نمی توانستم بدون کمک به حمام بروم. مجبور بودم آهسته راه بروم و فقط روی کارهایی که می توانم انجام دهم متمرکز شوم. سطح انرژی من هنوز به طرز غم انگیزی پایین است و نمی توانم یک کار روزانه معمولی انجام دهم. از آنجایی که من را به عنوان یک آفتاب پرست می شناسند، مجبور شدم کمی بداهه بداهه کنم.

در طول 13 ماه گذشته، من سخت روی محدودیت های خود کار کرده ام و اکنون می توانم چندین مایل در روز راه بروم. سخت ترین چیز در برخورد با این زندگی «جدید» این است که از گردن به بالا، من همان آدمی هستم که همیشه بودم. فکر می کنم می توانم 60 ساعت در هفته کار کنم، هر روز چندین مایل پیاده روی کنم، یک بشقاب غذای بزرگ بخورم و تمام کارهایی را که قبل از مرگم انجام می دادم انجام دهم.

واقعیت جدید من، متأسفانه، این است که دقیقاً همان کاری را انجام می دهم که قسمت پایین بدنم به من می گوید و آن را دوست دارم! چرت زدن هر 5 ساعت، توانایی خوردن کسری از چیزی که قبلا می توانستم بخورم، اجتناب از غذاهایی که معده من را خراب می کند – این واقعیت جدید است.

سخت ترین بخش در این زندگی جدید، سیم کشی مجدد مغز من برای یادگیری روال های جدید است. به هر نوع غذایی که می خورم یک وابستگی عاطفی وجود دارد. یک ماده غذایی از یک رستوران معمولی می تواند خاطره ای دوست داشتنی از بیش از یک دهه قبل ایجاد کند. سخت است اعتراف کنم که من در تمام عمرم یک عاطفه خوار کمد بودم.

برخی از مردم داروهای غیرقانونی را انتخاب می کنند، برخی دیگر الکل یا قمار را انتخاب می کنند. معاون من همیشه غذا بوده است. من قطعاً فرشته ای نیستم و با اهداف هدفم فاصله دارم، اما روال هفتگی جدید من شامل ویزیت پزشک، آزمایش خون، کسب درآمد از طریق برنامه تلفن همراه Postmates، جستجوی کمک برای نشانه های مورد نظر برای JobSpotter، وبلاگ نویسی در مورد رسانه های اجتماعی، حضور در کلیسا است. به طور منظم و یافتن راه هایی برای احساس مرتبط بودن و سازنده بودن.

من از کم خونی رنج می برم و نزدیک به 30 سال است که انرژی ندارم. من همیشه خسته هستم. همانطور که پزشکان به انجام کارهای آزمایشگاهی ادامه می دهند تا بفهمند دقیقاً چه چیزی باعث مشکلات من شده است، تنها کاری که می توانم انجام دهم این است که در مورد تجربیاتم بنویسم، مثبت بمانم و مغز هر روز را بمکم.

بنا به دلایلی، من هنوز در این سیاره هستم. من ممکن است پاسخ های درستی نداشته باشم، اما تلاش می کنم هر روز را به چیزی معنا کنم. من جایگاه خود را در این دنیا بدیهی می دانستم تا زمانی که این وضعیت اتفاق افتاد. آن طور که من آن را می بینم، این همه “زمان پاداش” است و من می خواهم تفاوتی ایجاد کنم.

وقتی من مردم، چراغ ها به سادگی خاموش می شوند. خوشبختانه وقتی از خواب بیدار شدم، افرادی بودند که به من می گفتند چه اتفاقی افتاده است. هیچ دروازه‌های مرواریدی، چراغ‌های سفید، فرشته‌ها یا هیچ کدام از اینها وجود نداشت. هیچ علامت هشدار دهنده ای وجود نداشت که من برداشتم. معده درد، چراغ خاموش، مرگ، احیا، دوباره روشن شدن.

نتیجه فعلی این است که 115 پوند وزن کم کرده‌ام، می‌توانم بیشتر از همیشه راه بروم، هیچ ورمی در پاهایم وجود ندارد و در نهایت به آینده‌ای امیدوار هستم که در آن تا حدودی سازنده باشم. قبل از اینکه جراحی معده را انتخاب کنم، بدبین بودم، زیاد به زندگی خود فکر نمی کردم و فکر می کردم تنها و بدبخت خواهم مرد.

این را نوشتم تا تجربه‌ام را به اشتراک بگذارم و به شما بفهمانم که مهم نیست که مشارکت‌های زندگی‌تان تا به امروز چقدر (غیر) مهم بوده است. افرادی در زندگی شما هستند که به شما اهمیت می دهند. افرادی هستند که تأثیر مثبتی بر آنها گذاشته اید. شاید ندانید که تغییری در زندگی آنها ایجاد کرده اید، اما آنها آنجا هستند.

هر روز با هدف زندگی کنید و اطراف خود را با افرادی احاطه کنید که فقط می خواهند شما پیشرفت کنید. اگر افرادی را در زندگی خود دارید که دائماً ایده های شما را کنار می گذارند، به شما “نه” می گویند، “نمی توانید” را تکرار کنید و به شما این احساس را می دهند که هرگز نباید ریسک کنید، راه خود را از آن افراد جدا کنید. زندگی به اندازه کافی سخت است بدون اینکه دیگران همیشه شما را ناامید کنند. شانس بگیرید. هیچ رشدی بدون کمی درد وجود ندارد. شما رشد نخواهید کرد، اگر فقط روی مبل خود بنشینید و دنیا را تماشا کنید که از کنار شما می گذرد.

یک سفر جاده ای به یک شهر نزدیک داشته باشید. خیابان‌هایی را که نمی‌توانید تلفظ کنید کاوش کنید. کاری “علیه دانه” انجام دهید. بیشتر “بله” بگویید و ببینید این زندگی چه چیزی به شما ارائه می دهد. کاناپه همیشه برای نشستن وجود دارد. برای تغییر سرعت، چیز متفاوتی را امتحان کنید و از کوبیدن ذهنی خود دست بردارید. شما مهم هستید!